تبليغاتX
یک قدم غافل شدم صد سال راهم دور شد

یک قدم غافل شدم صد سال راهم دور شد

انسان رنج میکشد که لذت ببرد...

نسیمی آبستن به بوی خوش نرگسی از برم گذشت... اما چه کنم که بسته پایم !

(برای یک ادای احترام .. و برای نقطه برگشت به سر سطر نوشته های از دست شده)

من اینک صد سال است که تنهایم... من اینک صد سال است که سیلی شن از این بیابان می خورم... من به "سرنوشت" اعتقاد ندارم؛ چرا که من خود، همیشه برای خود انتخاب کردم و همیشه گفته ام "ته نوشت"! من به تقدیر اعتقاد ندارم؛ چرا که من خود مقدر بر همه اختیاراتم بودم و اشکها و لبخندهای زندگی ام را با قلمی که خود بدست داشتم ترسیم کردم! اما به اولین تصادف چرا؟ که اختیاری در آن من نداشتم! و حتی گناهی هم من نداشتم! به اینکه بذر من تصادفا در این بیابان به آب رسیده و من در باغی، گلستانی و یا جنگلی نروئیدم که بدوزم شاخه در شاخه ی گل نسترنی؟! و حتی نطفه من آهوئی نشد، غزالی نشد و یا همایی نشد که سر بر سر و لب بر لب دلداری من نهم؟ من "گونی" تشنه در این بیابان شدم اینجا تنها.

چه کنم؟ اینک هستم... و باید باشم! تیغ آفتاب تنم را می تراشد، موج شن صورتم را می خراشد. باد مست ولگردی به هر سویم کشد، سردی شب... آه سردی شب بی هوشم میکند. و من اینک صد سال است که با این دردها خو کرده ام و خود را باور، که "گونی" بیش من نبوده و بیشتر نیستم. نه جفتی و نه همراهی؛ نه هم کیشی و نه هم پیاله ای؛ نه دوست شفیقی و نه هم سر و سفری... من اینک صد سال است که تنهایم! همه با این باور که "گونی" با صد سال عمق ریشه در این بیابانم. و این باور بود که اینهمه سال باقی ماندم. برای "بودنم" تیغ به تیغ آفتاب دوختم... شاخه به شاخه سپر برای نبرد با این دریای شن رویاندم... ریشه دواندم که حریف این قلدران مست و ولگرد بیابان باشم... و "سکوت و تحمل توان لحظه درد"م در برابر سردی، آه سردی شب بود و هست.

اما زین پس یارای بودنم نیست... توان سکوت و تحملم دیگر نیست... نسیمی آبستن به بوی خوش نرگسی از برم گذشت، و "مرا"، خاطرات این "صد سال تنهایی" را، و حتی باورم را با خود برد... این نسیم "مرا" با خود برد... "مرا" با خود برد...  "منم" و "تنم" را از هم جدا کرد این نسیم. و من اینک خود این سطر را هم به دامنه تقدیرات خود تقریر میکنم که : ""به اختیار اجازت این سفر "من" از "تن" با این نسیم خوش راح میدهم و نقطه پایانی بر این بودن، ماندن و شدن میگذارم.""

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  |