آه ای آدمک چوبین بی نوا
تو میدانی که این خالق تو
این "ژپه تو"ی خرفت ،
تو را برای ملعبگی "فرشته مهربون" آفریده است ؟
تو میدانی که این "پیردهر" چه مرد کثیفی ست ؟
تو میدانی که "فرشته مهربون" یک فاحشه است ؟
"روباه" و "گربه نره" هر دو هر شب همبسترند !؟
تو میدانی که فرشته خانم قصه تو
بالهایش را هر شب به میخ می آویزد ؟
او لباسهای پروانه ای خود را از تن بدر می کند و
در آغوش بابای تو می خرامد تا سحر !؟
"روباه" و "گربه" قصه تو
دغلکاری های فردا را هر شب مشق می کنند
ایندو هردو نوچه های "ژپه تو" اند
و فرشته خانم ... !
و تو
تو
تو چقدر بی چاره ای که آنها
به تو قول "آدم" شدن را داده اند
در آخرین صفحه کتاب قصه ات.
افسوس که قصه تو
با آدم شدنت به پایان میرسد !!
