تبليغاتX
یک قدم غافل شدم صد سال راهم دور شد

یک قدم غافل شدم صد سال راهم دور شد

انسان رنج میکشد که لذت ببرد...

آه ای آدمک چوبین بی نوا

تو میدانی که این خالق تو

این "ژپه تو"ی خرفت ،

تو را برای ملعبگی "فرشته مهربون" آفریده است ؟

 

تو میدانی که این "پیردهر" چه مرد کثیفی ست ؟

تو میدانی که "فرشته مهربون" یک فاحشه است ؟

"روباه" و "گربه نره" هر دو هر شب همبسترند !؟

 

تو میدانی که فرشته خانم قصه تو

بالهایش را هر شب به میخ می آویزد ؟

او لباسهای پروانه ای خود را از تن بدر می کند و

در آغوش بابای تو می خرامد تا سحر !؟

 

"روباه" و "گربه" قصه تو

دغلکاری های فردا را هر شب مشق می کنند

ایندو هردو نوچه های "ژپه تو" اند

و فرشته خانم ... !

 

و تو

تو

تو چقدر بی چاره ای که آنها

به تو قول "آدم" شدن را داده اند

در آخرین صفحه کتاب قصه ات.

افسوس که قصه تو

با آدم شدنت به پایان میرسد !!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

 

 

اگر از بلندای کبریایی غرور

دست برای همسفرگی با تو بشستم

اگر بر درت فرود آمدم و

برای بوسیدن دستهای تو فرو آمدم

برای این بود که عطش کرده بودم ، نه هوس !

 

سفره ات چه زود برچیده شد

بوسه ام چه زود پژمرده شد

اما یاد آن عطر خوش و آن سلام های گرم تو

هرگز در من نمی میرند

 

پرنده همیشه مردنیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  |