تبليغاتX
یک قدم غافل شدم صد سال راهم دور شد

یک قدم غافل شدم صد سال راهم دور شد

انسان رنج میکشد که لذت ببرد...

 

این سفر آخرینم ای کاش سفر آخرتم بود. از همان ابتدا که بلیط گرفتم ، ماجرا شروع شد که شماره صندلی من عدد 02 آبان 1351 بود و من متوجه این جریان نشده بودم. در ترمینال وقتی خواستم سوار شوم با شاگرد اتوبوس که جوونی کر و لال بود و یک پیراهن راه راه به تن کرده بود و مثل گورخر شده بود شاخ به شاخ شدم. چون هر چی می گفتم من مسافر این اتوبوسم ، او حرفم رو نمی فهمید و زبونش رو هم نمی فهمیدم که چی می گه؟ نگاه بلیط من می کرد و با انگشت هاش یکسری اعداد رو به من نشون میداد و وقتی عصبیت او از این عدم تفاهم به حد انفجار رسید با همان دستهای چرب و چلیب روغن گریسی اش محکم توی سر من کوبید. منهم دسته ی چتری که تو دستم بود به دماغش کوبیدم و فواره ای از خون روی صورتش راه انداختم. بعد هم با میانجی گری چند تا مسافر و یک آقای چاق که یک تسبیح شاه مرتضایی دونه درشت در دست داشت و آقایی دیگر که یک پایش می لنگید اما یک بیسیم در دست داشت و مرتب با مرکز در تماس بود دعوا ختم به خیر شد و نهایتا یک جایی وسط اون اتوبوس لعنتی به من دادند.

 

چند نفر از قبل روی صندلی هاشون نشسته بودند و همهمه و بلوایی در آن بین بود... یکی غر می زد که صندلی اش به عقب نمی رود و شاسی صندلی خراب است. یک خانم سانتی مانتال می گفت که بوی گند توی اتوبوس پیچیده و چپ چپ به بچه زنی نگاه می کرد که کنار دست او نشسته بود. زن حامله ای از درد به خود می پیچید و شوهرش بی قرار بود و با یک بطری آب کنارش ایستاده بود. دیگری نق می زد که چرا اتوبوس راه نمی افته؟ چند نفر هم بی تاب ولی آروم سرجاشون نشسته بودند و مثل این می موند که سالها پیش در این صندلی ها جا گرفته باشند و حالا دیگه حتی شکوه کردن را هم برای علاج درد این سکونشان چاره نمی دانستند. یک زوج جوون کمی اونطرفتر سرشون تو سر هم بود و داشتند بغبغو بلغور می کردند و پفک روی لب هم می ذاشتن. پیرمردی عینکش رو در آورده بود و با گوشه روسری پیرزنش داشت تمیز می کرد. پیرزنه هم دستش تا مچش تو دماغش بود و دنبال خاطرات خوب گذشته اش اون تو بود. یکی اون عقب داشت سیگار می کشید و بوی گندش تمام فضای اتوبوس رو گرفته بود. در همین اثنا شوهر زن باردار با عجله رفت آب بیاره، خورد به پیرمرده و عینکش افتاد و شکست. حالا چه غوغایی درگرفت دیگر بماند چون حوصله تعریف کردنش رو ندارم. من هم کم کمک داشت حوصله ام سر میرفت و چسبندگی چندش آور موهای سرم داشت اذیتم می کرد. هوا هم آروم آروم داشت تاریک می شد و شب از راه میرسید، اما اتوبوس هنوز حرکت نکرده بود. منتظر اومدن راننده بودیم. اون عقبی های اتوبوس که حوصله شون ظاهرا خیلی سر رفته بود بساط ساز و آواز راه انداخته بودند و می خواستند با این هرزگی به خودشان در برابر بیهودگی های عبث حضورشان دلداری دهند. اما چه سود؟

 

هوا تاریک و از راننده خبری نشده بود. فقط یک بابایی کور به جمع ما اضافه شده بود که اولش اومده بود گدایی کنه، با صدای مسخره ای به زبان عربی یک چیزهایی بلغور کرد اما کسی وقعی به او و گفته هایش نکرد و او هم خاموش شد. همون جلو روی صندلی راننده نشست و اون پسره شاگرد شوفره که لباس راه راه به تن کرده بود و مثل گورخر بود انگلکش می داد و با همون اداهای مسخره لال بازی اش به او می خندید و اون کوره فحش میداد. زن سانتی مانتاله داشت پیف پیف می کرد و چپ چپ به بچه زنی نگاه می کرد که کنار دست او نشسته بود. زن حامله از درد به خود می پیچید و شوهرش بی قرار بود و با یک بطری آب کنارش ایستاده بود. اون زوج جوون که حالا دیگه پفک هاشون تموم شده بود داشتند انگشت های همدیگه رو لیس می زدن. مرد چاقه با تسبیح دونه درشت شاه مرتضایی اش داشت ذکر می گفت. اون یارو شله که یک بیسیم داشت و مرتب با مرکز در تماس بود از اتوبوس پیاده می شد و یه چیزایی به مرکز مخابره می کرد و باز هم بالا می یومد کنار همون چاقه می نشست. پیرمرده با لبه ی روسری پیرزنش داشت عینکش رو که یک دسته اش شکسته بود پاک می کرد. پیرزنه هم دستش تا مچش تو دماغش بود و انگار هنوز دنبال خاطرات خوش گذشته اش اون تو می گشت. یک نفر هم اون عقب داشت سیگار می کشید و بوی گندش تمام اتوبوس رو به گه کشیده بود. منهم که منگ شده بودم ، به هوای اینکه کمی با بغل دستی ام گپی بزنم تا از بار خستگی این انتظار نکبتی بکاهم ، سرم رو به سمت بغل دستی ام که تا اون لحظه نگاهش نکرده بودم برگرداندم ... اما خدا بد ندهد! سرم رو که به سمتش گردوندم ، یک کرگدن کنار من نشسته بود و ذق زده بود به جلوش و هیچ هم نمی گفت. من که چرتم پاره شده بود و برق از خشتکم پریده بود نیمچه جیغکی از ترس  زدم و خیلی سریع واریته سرفه به اون دادم که جلب توجه نکنم. فقط شدیدا احساس تشنگی آنی به من دست داد. از جایم بلند شدم که برم آب بخورم ، اما کونم خورد به دست پیرمرده که داشت عینکش رو تمیز می کرد و اونهم از دستش افتاد و باز هم یک دسته ی دیگرش شکست. اینبار دیگه اون نامردی نکرد و عصایش رو از زیر پای حاجیه خانمش در آورد که مثلا خیر سرش به مغز من بکوبد اما از بخت بدم دسته عصایش پیچید و ناخواسته خورد به اونجای من ... منهم از شدت درد فریادی برآوردم و صاف صاف کف اتوبوس درازکش غش کردم.

 

به هوش که اومدم دیدم سر جای خودم کنار یک آدم خیلی خیلی چاق و گنده نشسته ام و یک بابای کور داره به زبون عربی در گوشه ابوعطا یه چیزهایی بلغور می کنه . کمی خودم رو جمع و جور کردم ، دور و برم رو نگاه کردم . همه خواب بودند بغیر از اون زوج جوون که داشتند دستهای پفکی همدیگه رو لیس می زدن و اون زن سانتی مانتاله که داشت پیف پیف می کرد و چپ چپ به بچه زنی نگاه می کرد که کنار دست او نشسته بود. اون زن حامله از درد به خود می پیچید و شوهرش بی قرار بود و با یک بطری آب کنارش ایستاده بود. پیرمرده با گوشه روسری پیرزنش دسته های شکسته عینکش رو تمیز می کرد و پیرزنه هم هنوز در پی خاطراتش بود. چاقالوهه داشت ذکر می خوند و بیسیمیه هم با مرکز در تماس بود و اون احمق سیگاریه هم داشت هنوز سیگار می کشید. اتوبوس داشت حرکت می کرد ... اما اون یارو کوره در همون حالی که می خوند ، پشت فرمون نشسته بود !! از تعجب داشتم شاخ در می آوردم ، از جا پریدم ... خوب که دقت کردم دیدم اتوبوس رو دارند یدک می کشند. چرخهای جلو اتوبوس رو روی یک ریل یدک کش انداخته بودن و یه وسیله ای که معلوم هم نبود چیه ؟ از جلو ما رو می کشید.

 

دیگه حوصله هیچ چیز رو نداشتم ؛ فقط کمی سردم بود ، حالت تهوع داشتم و عجیب شاشم می یومد ... فکر کنم اون شب تا صبح صد سال گذشت. در حالیکه بقیه خواب بودند و زوج جوونه داشتند ... پیرمرده... زن حاملهه... فقط اون آخر کاری متوجه تغییر لحن اون یارو کوره شده بودم که داشت فاتحه می خوند که اینهم با انگلک اون شاگرد شوفره که کرولال بود و لباس راه راه پوشیده بود و مثل گورخر می موند از جا پرید و شروع به فحش دادن کرد. و من برای اولین بار صدای یکی از اون دو نفر زوج جوون رو شنیدم که انگشت دیگری رو از توی لپش بیرون آورده بود و گفت : " بی تربیت " . همین !

 

در فلق صبح روز بعد ، درب جلو اتوبوس باز شد ... اون یارو شله که یک بیسیم داشت و مرتب با مرکز در تماس بود زودتر از همه از اتوبوس بیرون پرید تا یک چیزهایی رو به مرکز مخابره کنه . اون چاقه هم آستین هاش رو بالا زده بود و ذکر گویان می خواست از اتوبوس پیاده بشه که یه آقای ناشناسی از در اتوبوس بالا اومد. طرف لبخند ملیحی به لب داشت و خیلی مهربانانه به همه نگاه می کرد. خیلی شاد به نظر می رسید . در همین حال بود که بغل دستی من زیر لبی با صدای زمخت و خش داری گفت :

" این آقا جورج اورول خودمونه ها ! "

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

می خواستم بعد از مینی مالیست "الاغ مرحومم..." یک قصه کوتاه پست کنم که بی ارتباط با اوضاع و احوال اینروزها و همه ی روزهای ما نبود !

تا اینکه دوست گرانسنگ بنده آقای منیر سپاس بر اساس عنوان وبلاگ حقیر غزلی را آفریده اند که بنده با افتخار این غزل را برای مطالعه سایر دوستان در اینجا می گذارم .

باشد که بدین طریق مراتب تشکر خود را از ایشان بجای آورده باشم.

یک قدم غافل*

یک قدم غافل شدم صد سال راهم دور شد

زیور امیــــد ها از لحظه هایم چور شـــــد

 

حسرت دیدار در دل نا توانتر ساختــــــم

آفتاب از نومیدی ها گهــــــی بی نور شد

 

رد پای من به دنیا  بی توجه مانده است

با نگاه از فرامـــوشی حضورم گور شد

 

جز فکاهت نیست دیگر دوستی در عصرما

کی کند تزویر الا  ، گر کسی مجبور شد

 

عده ای در مسند بخت و گـــــروه ناامید

من ندانم از کجایی این چنین منظور شد؟

 

نیش اهل عیب را خوردن تحمل باید ت

چون حریم شعر گفتن خانهء زنبور شد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

در این کوره راه گمراهی های صد ساله ام که ره پیمایش بوده و هستم ؛ همزبانی که من هرگز نداشته ام، اما تنها همسفرم ، الاغ مهربان بارکشم در این سالهای صد تنهایی ، الاغ پیر و فرتوتم امروز جان سپرد...

الاغ من زیر بار معرفتهایی که در این سالها بر او بار کردم و او کم کمک فهمید ، مرد ! زیر بار سنگین انبساط شعور!

آه ای شاعران عصر ، مرثیه ای ساز کنید تا من اینک بر مزارش نزار ، آوازش دهم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت   توسط "عبس" حمزوی  |